نوشته شده توسط:رضا س
محمد رمضانی فرخانی شاعری است عجیب و غریب، با بهرههایی آشكار و نهان از نبوغی شاعرانه. چندان عجیب و غریب كه خود را «خاتمالشعرای خراسانی» میخواهد و زیر امضایش بجای «حقیر»، «خطیر» مینویسد و چندان بهرهمند از نبوغ كه در نوجوانی و جوانی، یكی از معتبرترین سلسلهمقالات منتشرشده جریانشناسی شعر امروز ایران را نگاشته است. شاعری جنونمند و شوریده كه شعرهایش هم درست همچون خودش جنونمند و غریبوارند.
رمضانی شعر را با غزل و قصیده شروع كرده است و اینروزها به نوعی خاص از شعر آزاد رسیده است كه نمونههای این دسته از اشعارش را میتوان در مجموعه «ژئوسئانس من» ملاحظه كرد. شعری كه از او میخوانید متعلق به دوران تعلق خاطر او به شعر كلاسیك است.
منبع: لوح
پلك پنجم
ابراز محرمانه حسنت عیان شده است
ساقی چه بیملاحظه جان جهان شده است
لبهای واضحش ملكوت ملاحت است
بیماری لطافتش امّا نهان شده است
پلكی برای صحبت چشمانم آفرید
این لطف و اعتنا، سبب امتنان شده است
مكثی بیاور از جهش مژدههای پلك
یك مژه در ازای تماشا، تكان شده است
طرز توجهش به نسیمی اشاره داشت
از مشهدت، كه منظرهای بینشان شده است
بیپرده نیست سنت آزادگان، ولی
پوشیدگی لباس تماشاتران شده است
این وارث رعایت طاووس، این خَرام
باغی به هم رسانده و دامنكشان شده است
این ساكت پیاپی محراب گفتگو
مكثش، تفألی است كه ورد زبان شده است
این چهرهای كه باعث بازار طلعت است
در كارزار دلشدگان، دلستان شده است
پس حاكی از تنفس بینایی من است
صبحی كه دم به دم نفست ارمغان شده است
شطحی بیاورم، صنم مِهفروش شرم!
هم بیش از آنكه شرم تو شرحش بیان شده است
من عارف از حیاست كه در امتناع دوست
بس بارها شده است كه بس امتحان شده است
نزدیك صبح شد، بُرشی نور مستحب
افتاد روی شانه گیسو: اذان شده است
زیبا! چرا پریده رنگ و پرندهای؟
ـ عظمای من! بسامد حزنم عیان شده است
دلواپسم پرنده حالات حیرتم!
مابین بالهای ازل، آسمان شده است
مژگان، حدیث لطف تو شد در شكنج پلك
لحن شكنجههای شما مهربان شده است
زود است ای عزیز رد بوسه بر گلو
مانند خنجری كه لبانش جوان شده است
ساكت نمینشیند اگر شمع مستیام
جانا! چراغ ساغرمان خونچكان شده است
خوبان به یمن صحبتمان رشك میبرند
بر لب، كه جملههای تو را ترجمان شده است
درد و بلای حضرت عاشق مبارك است
عشق از پلنگ قصه ماه و كتان شده است
پاینده باد سلطنت نازتان، همین!
یارم دچار منحصران زمان شده است
جانی برهنه كردهام از خویش، نازنین!
جانها نثار فرصت این آستان شده است
از جرأتی كه هست، لبی تر نمیكنید؟
مست و پرندهای! قدحت استكان شده است
با ما كبود باش، بنفشه! كه شیوهی
اظهار سایه، روحیه سرمهدان شده است
یك چشمه پیرهن به تن صبح پلك خود
پوشیدهام كه بستر دریای جان شده است
*
مانند خنجری كه لبانش جوان شده است
آلاله جان! ضیافت ما این چنان شده است
گیسوی «انعكاس» تو میریزد از سبو
سوسوی جام دهكدهمان ارغوان شده است
افطار لب برای تو ایندفعه واجب است
سقراط پاسخ عطش شوكران شده است
نازكبدنترین غزلت هم امان نداد
بر خط ساعدم كه رگش شادمان شده است
یك جلوه از تجلی ما آشكار نیست
پیداست سهم رؤیت ما سایبان شده است
گیرم صفای آینه معطوف ما نشد
گیرم خراج روی شما كهكشان شده است
یك آن ولی ملاحظه كن تا ببینمت
این قیمت كمی كه خریدار آن شده است
ای مِهفروش بدرقه! ما را چه دیدهای
بر ساحلی كه موج عدم پلكان شده است
در باغهای شامخ تبعید یك یقین
«نزدیك دورها»ست، كه عنقا گمان شده است
تا واجد زیارت رسواییات شویم
مستور با مكاشفه همداستان شده است
اینجا بهار بارقهای ممكن است سرخ
باشد چقدر دیر كه دیگر خزان شده است
عیسی دچار دلبری شاعرانه نیست
یوسف عزیز ناصرهای رایگان شده است
تا در مظان حُسن، دمی وحشتم گرفت
اشراق مطمئن تو دارالامان شده است
حدسی بزن! گمان كن از این حال بیمقام
با یك دلیل روشن هیزم، شبان شده است
شمس از كرشمههای سوانح بروز كرد
افشای جان قریحه آتشفشان شده است
دیدم دچار پاسخ غمگین نرگسم
دیدم چه بیملاحظه جان جهان شده است
اهدا كن از سكوت تماشا اشارهای
صبح است، نازنین! حركاتش وزان شده است
مژگان با نشاط تو لب میزند به پلك
مانند خنجری كه لبانش جوان شده است
چشمت هزار شب به غنیمت گرفته است
دیگر عجیب نیست كه شب جاودان شده است
ایثار نرگسان تو نشأت گرفته از
احوال پیر ماست كه وقف مغان شده است
این مختصر اجابت اوصاف، محض چیست؟
منظور تنگ چشمی رندان، دهان شده است
*
فن نظر فرا نگرفتیم و مشكلی است
وقتی نگاه بوسه به لب، میهمان شده است
ذوقم حریف شیوه رندانهات نشد
بگذار بگذریم كه رطلش گران شده است

نوع مطلب :شعر ،
نوشته شده توسط:رضا س
سلام.
دوباره یك شعر از سعید بیابانكی.
پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی
یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی
این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی
با خط چلیپای پرازخون بنویسید
رفته است مسیحایی بالای صلیبی
پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی
گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی ...
نوع مطلب :شعر ،
نوشته شده توسط:رضا س
سلام.
یك شعر از سعید بیابانكی.
مرا به باغ پر از کوکب کویر ببر
به دست بوسی آن سرو سر به زیر ببر
دلا به خاطر فرق شکسته ی دل او
ز خنده خنده ی من کاسه کاسه شیر ببر
نوید آمدن سارهای زخمی را
خبر برای سپیدارهای پیر ببر
برای پنجره ها بویی از بهار بیار
برای قافله ها ابری از حریر ببر
هزار قافله دل عاشقانه در راه است
کمی بخند و از این کاروان اسیر ببر
زبان تلخ شهیدان بی مزار منم
ابوذرانه مرا جانب امیر ببر
دل صغیر مرا سفره های خالی را
به میهمانی آن سید کبیر ببر
نوع مطلب :شعر ،
نوشته شده توسط:رضا س
یک غزل زیبا از حسین شیردل عزیز
حال خراب چشم تو بهتر نمی شود
« نابرده رنج گنج میسر نمی شود »
دکان تو زبانزد عطارها شده است
بوی تو می دهد که معطر نمی شود
دیگر جواهرات ندارند قیمتی
با کیمیاگری تو مس زر نمی شود
افشانده اند زلف زنان داد می زنند:
چادر همیشه سایه ی بر سر نمی شود !
دقت نمی کینم که از چند روز پیش
در آینه کسی دو برابر نمی شود
ابرو گرفته ای که ...نه ! باور نمی کنم
باور بکن که بعد تو دیگر نمی شود
*
حالا که پیرتر شد ام مطمئن شدم:
کم کرده بود عمر مرا هر « نمی شود »

نوع مطلب :شعر ،
نوشته شده توسط:رضا س
یک شعر از فرامز عرب عامری
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم
نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم
بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه کنیم
به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم
و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم
و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم
و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم
گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا
که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم
اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم
نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم
برای سرخوشی لحظه هات هم که شده
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

افسانه ی حقوق بشر دوشنبه 1388/05/19
مادر شوهر زرنگ (چه هوشی...!) سه شنبه 1388/04/30
سنگها یکشنبه 1388/04/28
چند تصویر زیبا و قشنگ دوشنبه 1388/04/8
یك حالت تنفر و بیحالی و ركود از سیدی مجاز به من دست میدهد پنجشنبه 1388/03/28
شخص شخیص پنجشنبه 1388/03/28
صدایت بر گلوی دار، حلق آویز بادا عشق پنجشنبه 1388/03/28
بس است هرچه زمین از من و تو بار كشید چهارشنبه 1388/03/27
ای چراغ مطمئن چهارشنبه 1388/03/27
لیست آخرین پستها
تبلیغات 
